دیـــانا

30 روز یازدهم

و اما ١١ ماهگی :

 

 


یازده ماهگیت رو دو نسخه کردم چونکه خیلی چیزهای جدید ازت دیدم: نمی تونم بگذارم ماه تموم بشه

دخترم من ١۵روز کامل کنارت بودم ،‌تمام مدت نوروز سال ٨٩ ، عالی بود برام بهترین روزا بود ، هر روز تا ساعت ٩ صبح میخوابیدی ،‌برعکس تمام این ١٠ ماه که هر روز بغلت کردم بردمت خونه مامانجون و تو توی راه بیدار میشدی و من همیشه ناراحت که تو خوابت کمه ،‌گلی جونم تو این ١۵ روز خواب کامل،غذا کامل، (تازه غذاهای جدید هم خوردی،کمی معدت عادت کرده و بهتری و دیگه تخم مرغ ،‌برنج،ماست ،  گوشت بوقلمون(بوقلمون چون فسفر و کلسیم بیشتری از گوشت قرمز داره برات میخرم گلم) ، حبوبات، خرما+پودر بادام + کنجد، و خلاصه همه چیز!!

یک سفره هفت سین هم واست درست کردم که خوشت اومده بود

 

دیانا به محض دیدن غذای سفره فکر میکنی وقت غذاست ،‌هر کاری که دستت باشه میگذاری کنار و میایی سراغ سفره،‌کاملا خودت رو در این مورد محق میدونی ، حالا غذای تو باشه یا نباشه/!

دخترم روز ١٣  فروردین ١٣٨٩ ساعت ٩:١٠ شب تو بدون کمک هیچ کس دستت رو بگیره ،‌ با کمک  لبه تخت بلند شدی روپاهات مدتی ایستادی و با یک گردو که خودت قبلا انداخته بودی رو تختت بازی کردی و نیفتادی ،‌دیانا باورت میشه ،‌از خوشحالی بال در آوردم از اون روزتا حالا مرتب خودت می ایستی

اینقدر سر و صدا میکنی ،‌بای بای ، سلام البته همه با واژه های ( دَ ، بَ ،ماماماما، اَ ،‌ژی  و ... )تلفیق شده و اینکه دستت رو تکون میدی ، خیلی چیزها هست که دیگه حسابشون از دستم خارجه گلم.

دیانا خواستم بگم ، لنگه نداری

...

پيام هاي ديگران()        link        ۱۱:٥۱ ‎ق.ظ - ۱۳۸٩/۱/۱٥ - برای دیانا