دیـــانا

سی روز دوازدهم:

و اما ماه آخر:


دختر گلم ،‌یک سال گذشت ، امروز که این مطالب را مینویسم دقیقا روز تولد توست ،‌امروز دوشنبه ٢٨ اردیبهشت ١٣٨٩ است ،‌و تو ١٢ ماه از زندگیت میگذرد ،‌ دقیقا امروز چندین بار بدون کمک مبل و میز و غیره یک دقیقه و اندی ایستادی ،‌و خندیدی

خوشحالم که بزرگ شدی / یاد گرفتی / دیدی/ شنیدی/ عزیزم یک سال پیش را به خاطر می‌آورم که تو درون من بودی ،‌احساس میکنم که چه راحت و بدون سر و صدا گذر زمان باعث میشود که فرزند کوچکم از من دور شود ،‌احساس خودخواهانه ایست ،‌که دوست داشته باشم تو همانگونه بمانی ، چرا که بزرگ میشوی و دوست داری که حرکت کنی و تجربه/ گاه غبطه روزهای اول تولدت را میخورم ،‌و به تو نگاه میکنم که هم اکنون چقدر متفاوتی،

اگر ناامیدانه به این موضوع بنگرم هرقدر که تو بزرگ شوی من هم پیرترم، اما نگاه درستی نیست دخترم ،‌شاید هرقدر تو بزرگ شوی من هم احساس میکنم که بزرگ شدم و استوارتر ،‌که تو را دارم چرا که داشتنت مسئولیتهایی دارد و طبیعتا بزرگتر شدنت ..

عزیزم این را بدان که بند بند وجود من به بند بند وجودت پیوند دارد ، ‌

...

پيام هاي ديگران()        link        ۱۱:٥٧ ‎ق.ظ - ۱۳۸٩/٢/٢۸ - برای دیانا