دیـــانا

داستانهای دیانا

 

 


دختر گلم شروع کردی به قصه گفتن اینایی که مینویسم داستانهایی هستن که تو شبا واسه من تعریف میکنی که بخوابیم / دیگه به قصه های من گوش نمیکنی خودت واسم قصه میگی

 

یک بود یک نبود/ خدا بود/نونو بود/ بیدارشد گریه کرد/گفت شیر نمیخوام/ مامانم کجا رفته ؟ مامان جون گفت رفته کار. بعد نونو گفت نگران نباش ساعت 9 میادش بعد اینجوری کرد(اخم کردی) گفت ناراحت نباش / غذا خورد پاهاش بزرگ شد دوید / مامانی اومد / بوسش کرد

 

دیانا جون این قصه تو هست که واسم میگی . درواقع شرح حال خودته به اضافه تصوراتت . جالبه نه؟

قصه تولد:

یک بود/ یک نبود/ نونو اومد اینجا (منظورت به دنیا آمدن هست ) بعد گفت تولد میخوام/ شیر خورد.غذا خورد.بزرگ شد تولد شد . مامانت کیک خرید . فوت خرید . بزرگ بود . فوت کرد . بر کرد (بریدن کیک) مواظب باش دستت خون نیادا. بعد نونو عروسک داشت . اسباب بازی داشت نونو 3 تا سال شد

 

 

 

 

...

پيام هاي ديگران()        link        ۱۱:٤٧ ‎ق.ظ - ۱۳٩۱/۳/۸ - برای دیانا